تبليغاتX
نهایت


یادم رفته بود که تولدمه...
دیر رسیدم به تولدم...
شاید گذر زمان رو دیگه احساس نمی کنم ...
شاید هم ثانیه ها ، تموم شدن...

نه تنها خاطراتم ، بلکه روز تولدم هم  از تقویم  زندگیم پاک شده...

...

پاییز هم مبارک...


+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 18:36  توسط لیلا | 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:29  توسط لیلا | 

از که بگویم ...

چگونه بگویم ...

چگونه بگویم که بغضی غمین در سینه ام
 
حبس شده و راه گلویم را بسته است ...

چگونه بگویم که سخنم بی صداست ...

چگونه بگویم که دیگر اشکی برای باریدن ندارم ...

چگونه آواز غم سر دهم که به گوش معبودم برسد ...

شاید خاموش ...

شاید سکوت ...

بهتر از شکوه کردن باشد ...

 ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 1:30  توسط لیلا | 

هنوز تصمیم نگرفتم چیزی بنویسم !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:12  توسط لیلا | 

حال و هوای گریه هست وقتی برای گریه نیست

 کارم گذشت از گریه و فرصت برای خنده نیست

ناخن به سینه میکشم از روی ناچاری ولی

 گویی در این ماتمکده احساس دردی زنده نیست

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:6  توسط لیلا |